مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیهالسلام
شمـعها از پـای تا سـر سوخـته مـانـده یـک پـروانـۀ پَر سوخته نــام آن پــروانـه، عـبـدالله بـود اخـتـری تـابـنـدهتـر از مـاه بود خون پاکش زاد و جانش راحله تار مویش، عـالـمی را سـلـسله صـورتش مـانـند بـابـا، دلگـشا دستهای کوچکش، مشکلگشا رخ چو قرآن، چشم و ابرو آیهاش آفـتــاب، آئـیـنــهدار ســایــهاش مـجـتـبـایی با حـسـیـن آمیـخـتـه بر دو کتفش، زلف قاسم ریخته از درون خیمه همچون بـرق آه شد روان با نـاله سوی قـتـلگـاه پیش رو، عمو خـریـدارش شده پشت سر، عمّه گـرفـتارش شده برگرفته آسـتـیـنش را به چنگ کای کمر بهر شهادت بسته تنگ! ای دو صد دامت به پیش رو! مرو این همه صیّاد و یک آهو، مرو کودک دهساله و میدان جـنگ؟! یک نهال نازک و باران سنگ؟! دشمن اینجا گر ببیند طفل شیر شیر اگر خواهد زند او را به تیر تو گل و صحرا پُر از خار و خس است بهر ما داغ علیاصغر بس است با شهامت گفت آن دهساله مرد: طـفـل ما هرگز نتـرسد از نبرد بیعمو ماندن، همه شرمندگی است با عمو مردن، کمال زندگی است تشنگی با او لب دریا خوش است آب اگر او تشنه باشد، آتش است بوده از آغـاز عـمـرم، انـتـظار تا کنم جان در ره جانـان، نـثار جان عمّه! بود و هستم را مگیر وقت جانبازی است، دستم را مگیر عمّهجان! در تاب و تب افتادهام آخـر از قـاسـم، عـقـب افـتادهام نالهای با سوز و تاب و تب کشید آسـتـین تا از کـف زینب کـشـید تیر گشت و قلب لشکر را شکافت پَر کشید و جانب مـقـتل شتافت دیـد قـاتـل در کـنــار قــتـلـگــاه تیغ بگْـرفـته به قـصدِ قـتلِ شـاه تا نـیـایـد دسـت داور را گـزنـد کرد دست کـوچک خود را بلند در هــوای یـــاری دسـت خــدا دسـت عـبـد الله شـد از تـن جـدا گفت: نه تنها سر و دستم فـدات نیستم کن، ای همه هستم فدات! آمـدم تا در رهـت، فـانـی شـوم در منـای عـشـق، قـربانی شوم کاش! میبودم هزاران دست و سر تا بـرای یـاریات میشد سـپـر ای همه جـانها به قـربان تنت! دسـت عـبــد الله، وقـف دامـنـت چون به پاس دست حق از تن جداست دست ما هم بعد از این دست خداست هر که در ما گشت فانی، ما شود قطره، دریایی چو شد، دریا شود تا دهم بر لشکر دشمن شکست دست خود را چون عَلَم گیرم به دست با همین دستم، تو را یـاری کنم مـثـل عـبـّاست، عَـلـَمداری کـنم بـود در آغـوش عـمّـش ولـولـه کز کـمـان بـشـْتافت تیـر حرمله تیر زهـرآلود با سرعت شتافت چون گریبان، حنجر او را شکافت گوشۀ چـشمی به عـمو باز کرد مرغ روحش از قفس، پرواز کرد با گـلـوی پـاره در دشـت قـتـال شه تمـاشا کرد و او زد بالبـال همچو جان بگْرفت مولا در برش تـازه شـد داغ عـلـیّ اصـغـرش گـریـۀ مـا، مـرهـمِ زخـمِ تـنـش اشک «میثم» باد وقفِ دامنش! |